تبليغاتX
عشق به لطافت و پاکی پرنیا

knjjnk

امید و آرزو

knjjnk

http://knjjnk.blogfa.com

عشق به لطافت و پاکی پرنیا

عشق به لطافت و پاکی پرنیا

عشق به لطافت و پاکی پرنیا

کسانی هستند که با ما صحبت می کنند و ما به آن ها گوش نمی دهیم
کسانی هستند که ما را آزار می دهند و جراحت ماندگاری برجای نمی گذارند
اما کسانی هم هستند که تنها سر راه زندگی ما قرار می گیرند و مهر و نشانشان را برای همیشه بر ما می گذارند
داستان زندگی دو عاشق دلباخته

عشق به لطافت و پاکی پرنیا

داستان زندگی دو عاشق دلباخته
وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، آرزو دارم که همیشه سالم و شاد باشی.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، بر روی احتیاجات روحی تو تاثیر می گذارم، اما نه آرزوهای درونی ات.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، با کمال میل و رضایت، وقت، پول و انرژی خود را در اختیار تو می گذارم.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، از موفقیت تو شاد می شوم، حتی اگر باعث کم توجهی تو نسبت به من شود.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، تو را همان گونه که هستی قبول دارم.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، برای من مانند گلی هستی که تعبیر خاصی از انرژی مقدس است.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، زیبایی درونی تو را می بینم، حتی زمانی که خودت آن را آشکار نمی کنی.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، رابطه ای صادقانه با تو برقرار خواهم کرد و احتیاجات حسی و افکار حقیقی خود را به تو نشان خواهم داد.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، برایت غیر ممکن است که مرا آزار دهی، زیرا عشق واقعی هیچ توقعی ندارد و اندازه و مقداری نیز در آن وجود ندارد.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، به تو اجازه می دهم که شادی خود را با افراد دیگر بیابی، و راه به وجود آمدن آن را نیز پیدا کنی.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، هرگز برای تو ترسی ندارم حتی زمانی که مشکلات را پشت سر میگذاری، زیرا به یاد دارم که همیشه آزمایش هایی را پشت سر می گذاری و عظمت درونی و قدرت خود را برای برخورد با مشکلات به آسانی نشان می دهی.

وقتی که من تو را با تمام وجود دوست دارم، در لحظات مناسب، تنهایت می گذارم تا راه حل ها و جواب های خود را بیابی و آن هنگام است که خشنود می شوم.

اجازه می دهم تا حقیقت درونی خود را بدون در نظر گرفتن عشق کشف کنی.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:39 توسط امید و آرزو |
حرفهای دل همه به هم شبیهه؟!!!
مرسی که با وجود مشغله ای که داری حرفهای دیگران رو برام دوباره زمزمه کردی.

چیزی برای گفتن ندارم

فقط این رو بدون که من قصد جدایی نداشتم و ندارم فقط احساس میکنم دورادور در کنارت باشم بهتره

امیدوارم موفق-خوشبخت و شاد باشی

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:59 توسط امید و آرزو |
هميشه در کنار توأم تا عاشق تو باشم


شبها وقتی که می نشینم به یادت،شبها وقتی بارون چشمهام گونه هام رو خیس می کنه،تو نیستی،نیستی تا ببینی که چقدر سخته جدایی.وقتی مهربونی نگاهات یادم می آد ووقتی لبخندشیرین لبات یادم می آد می خوام به دنیانشون بدم که عشق چیه و عاشق کیه؟آره می دونم،من از نظر تو یه خل دیونه هستم اصلا آره هستم دیونه هستم دیونه نگاهت،دیونه لبخندت دیونه مهربونیهات.وقتی تظاهر به نفرت می کنی و شاخ و شونه می کشی غوغایی تو دلم بر پا می شه که حتی کشتی نوح هم اگه اونجا باشه غرق میشه مگر کسی یا چیزی که در سایه سار امن محبت من قرار داشته باشه.واسه همینه که تو هنوز تو دلم داری زندگی می کنی چون که من دوست دارم اصلا صبر کن تو هیچ می دونی چرا زنده هستم یا می دونی واسه چی ما آدمها زنده هستیم؟نه،نگو،نگو که می دونی چون که میدونم نمی دونی،ما آدمها آفریده شدیم واسه محبت واسه زندگی.

میدونی طاقت جدایی رو ندارم                    میخوام که نری تو از کنارم 

    ازت زیاد خاطره دارم                   میخوام اسم تو من نفس بذارم 

     ازتو بگم در سایه سارم               هر جابری من دوستت میدارم 

از عاشقای این دیارم                     به یاد شبای زیر بارون 

    که خیس میشد تمامسرا پامون         شبا همش من خواب تو را می بینم 

    بین هفت تا آسمون رو زمینم          میدونی طاقت جدایی روندارم  

      با تو  مثل صد تا بهارم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو..... از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم.

مهربانم می خواهم در کنار تو باشم تا تو را درک کنم می خواهم در کنار تو باشم تا همراه تو بخندم می خواهم در کنار تو باشم تا همراه تو گريه کنم می خواهم در کنار تو باشم  تا با تو حرف بزنم می خواهم در کنار تو باشم تا همراه تو فکر کنم  شايد هميشه همراه هم نباشيم امّا خواهش می کنم بدان  که هميشه در کنار توأم  تا عاشق تو باشم ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:37 توسط امید و آرزو |
دنیا رو بیخیال
راستش! خسته شدم.

دیروز اینقدر بدنم خسته بود و بیحوصله بودم که تا ساعت ۱۰ شب چشمام رو باز نکردم.

همینطور خوابیده بودم و به هیچ طریقی از توی رختخواب بیرون نمیومدم.

وقتی که بلند شدم و یکی دو تا فیلم نگاه کردم و چند تا اس ام اس به امید دادم و جوابی نشنیدم بیخیال شدم و رفتم دوش گرفتم و خوابیدم.

دیگه فکر میکنم بهتره کم کم پام رو تا توی گلیم خودم دراز کنم و بیشتر از این توی زندگی تو سرک نکشم.

شاید بهتر باشه اینجوری به خودم و زندگیم بیشتر فکر کنم و براش برنامه ریزی کنم.

فکر میکنم این روزها که تو هم خیلی خیلی گرفتار هستی و وقتی برای فکر کردن به من نداری فرصت خوبی باشه. اینطور نیست؟!!!

خوش باشی و مثل همیشه خوشبخت

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:29 توسط امید و آرزو |
خوشحالم که هنوز توی دلی جای دارم
از زبان آرزو :

آره. برگشتم هرچند با کوله باری از غم

ولی برگشتم به خونه. برگشتم به این خونه ساده و صمیمی تا بهت بگم که چقدر سخت گذشت بهم

بهت بگم که غروب جمعه سخت ترین لحظات رو وقتی به اس ام اس من جواب ندادی گذروندم

بهت بگم که عاشق نشدم و فقط دوستی را به مهمانی قبول کردم

ایکاش اون روز غروب جمعه میدیدمت تا ببینی چقدر دلم برای آغوشت تنگ شده بود.

تا ببینی دستام از تحمل اون بار چقدر رنجیده اند.

خیلی سخت گذشت. خیلی سخت.

اما دیشب تمام عکسها رو پاک کردم و عکس رو دور میندازم تا هیچ خاطره ای برام نمونه

تا دیگه حتی به اون روزها فکر نکنم.

نمیگم بد گذشت. نه! با تمام ریسکی که کردم و خطراتی که ممکن بود پیش بیاد بد نگذشت و کمی روحیه ام عوض شد اما از این ناراحتم که چرا تو رو توی اون خوشیها همراه خودم نداشتم

چرا...

باید این راه رو برگردم تا بیشتر بتونم بشناسمت... و بیشتر خودم رو بشناسم

دوستت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:12 توسط امید و آرزو |
فقط جملاتی از دکتر شریعتی رو میگم تابدونی هیچ سوءتفاهمی برای دیدارهای این چند روزت حداقل برای من وجود نداره:

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

البته این رو هم بگم از صبح که لحظه ای دیدمت دوست دارم توی بغلم بگیرمت تا آروم بشم وشاید خیسی چشمام که علتش رو هم نمیدونم کم بشه

نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم / نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصه بگم

فقط اینو خوب میدونم تا زند ه ام تا جون دارم دوست دارم . .


 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:50 توسط امید و آرزو |
آینده...
برام نوشتی آینده متعلق به کسی است که زیبایی رویاهای خویش را باور دارد...

ولی من دیگه اصلا باور ندارم. با وجو تمام خطرات و ریسک بزرگی که هربار و هربار انجام میدی این بار هم اومدم پیشت.

اومدم و گرمی دستت رو احساس کردم و داغی بوسه ات رو دستم قلبم رو از جا کند...

اشکی که داشت توی جشمام لونه میکرد زندانی کردم و فقط در آغوش فشردمش. اما احساس کردم که اون هم با من غزیبی میکنه چون میدونه ...

داشتم دیوونه میشدم وقتی میدیدم اون عشق و علاقه رو دوباره حسش میکنم...

آخه چرا؟!! چرا دوست داری من رو توی ذره ذره زندگیت جا بدی؟!!

چرا دوست داری به هر زحمتی شده این ریسک رو به جون بخری و من رو ببینی؟!!

چرا نگاههای غریبانه من رو با محبتت خنثی میکنی؟!!

داغونم... تو رو خدا تنهام بذار تا به زندگی و آرامشی که داری برسی و من رو فرشته رویاهات نکن...

تنهام بذار و من رو با جملات آخر دیدار امشبت دیوونه نکن...

من و م ا د ر ب و د ن ؟!!! محاله!!!

محاله...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:7 توسط امید و آرزو |
به کی بگم نازم کنه که بهم نخنده
دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم
دلم تنگ شد ه و دیگه نا ندارم
همش فکر تو ام همش بی قرارم
دیگه اشکی برام نموده که بخوام
برات گریه کنم فدای دو چشات
دلم داره واسه تو پر پر می زنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم
تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم نازم کنه که بهم نخنده
بدونه تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم
به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم
آرزو می کنم که بمیرم ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:1 توسط امید و آرزو |
چرا ریسک؟!!

نمیدونم چرا این حس رو با حرفهات پیدا کردم که اوضاع و اون چیزی که تعریف کردی خیلی بحرانی تر از اونی هست که گفتی!!!!

اگر مثل صبح میگفتی که نمیای اینقدر برام سخت نبود که بشنوم با سختی تونستی برای دیدنم بیای و خدایی نکرده اتفاق بدی برات بیفته!!!!

ما سر مسائل احساسی اون دفعه خیلی با هم حرف زدیم ولی فکر میکنم سر این موضوعات هم باید با هم صحبت کنیم امید...

من نمیخوام به مشکلی بربخوریم- نه تو و نه من - و زمانیکه نتونیم برای دیدن هم بیایم اینجوری به مشکل بخوریم...

دیروز ظهر تا شب از دستت عصبانی بودم و نمیتونستم جواب اس ام اس هات رو بدم تا وقتی آروم شدم و منطقی باهات حرف زدم و البته قانع نشدم از حرفهات...

بهر حال تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بخوابم و تا ۱۲ شب غلت بزنم ولی بدونم که تو با خیال خوابیدن من آروم هستی و منتظر پیام و حرفی از جانب من نیستی!!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:17 توسط امید و آرزو |
آن کبوتر که لب بامت پر زد و رفت ... دل من بود که آمد به دلت سر زد و رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:37 توسط امید و آرزو |
من عاشقم خدایا
 
خدایا شکر. خدایا ممنونم.
 خدایا من از سکوت واژهایی سخن می گویم که مرا دگرگون می کنند.
  از عشق می گویم از درد از گناه. خدایا تو مرا می بخشی و به من فرصت های زیادی می دهی و من دوباره فراموش می کنم.
 خدایا مرا ببخش. خدایا تو عشق را به من آموختی و در قلب کوچک من نهادی . من عاشق شدم و با تمام وجودم از عشقم نگهداری کردم.
 خدایا تو خود عشق ورزیدن را به من یاد دادی ولی عشق را فراموش کردن را به من نیاموختی .
من عاشقم خدایا .
 عاشق تو و عاشق عشقهایی که تو در قلب من نهاده ای.
 
من معتقدم که شاید عشق ادم رو زود عاشق و دلتنگ کنه اما نمیتونه ادم رو سیر کنه بهرحال من هم که گفتم با کاهش احساسات موافقم اما با تموم کردن وفراموشی همدیگه نه چون همانطور که گفتم نمیتونم و واقعا وقتی به دوری یا فراموشی تو فکر میکنم عصبی و سردرگم و...میشم
 
 

عشق من

چه زیباست

به خاطر تو زیستن

و برای تو ماندن

و به پای تو سوختن

و چه تلخ وغم انگیز است

دور از تو بودن

برای تو گریستن

و به عشق و دنیای تو نرسیدن ...

ای کاش می دانستی

بدون تو

و به دور از دستهای مهربانت

زندگی چه ناشکیباست

ضمنا من تورو قضاوت نکردم و اون چندتاشعر رو فقط به فراخور حالم نوشتم ودر اون شعر اول هم هدفم بیت اولش بود ( یارم بی دلیل بی وفایی میکند)

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:51 توسط امید و آرزو |
من گم ... تو دور ...

آپ اولت رو هم خوندم عزیز. بارها و بارها

راه غريب - سفر ناتمام - من گم - تو دور - من يه مسافر - تو يک سفر

مگه ما با همدیگه توی این سفر پا نگذاشتیم؟!! مگه زمانی که گفتی بریم سفر من بهانه ای آوردم که اینجوری به دلت افتاده بود؟!!!

درسته که شانس با ما یار نبود و اون اتفاقات باعث برگشتنمون شد ولی از قبلش هم قرار بود تا اونجا بریم و برگردیم... که رفتیم و تا همون حوالی که قرار بود برگردی هم برگشتیم. پس نیمه تمام نموند...

من اصلا سعی نکردم خودم رو شاد نشون بدم چون از بودن در این سفر و در کنار تو شاد بودم. فقط کمی سکوت میکردم چون همیشه همینطور هستم ولی تو چون منتظر حرفهای من بودی اینطور برداشت کردی و چندبار هم عنوان کردی...

یعنی دلیل تو برای این سفر شنیدن حرفهای من بوده؟! من که بعد از پیشنهاد سفرت گفتم میخوام باهات حرف بزنم و حرفهام رو هم گفتم . راستش اول پشیمون شدم از اینکه بگم ولی چون اصرار کردی بهت گفتم و تو هم مخالفتی نکردی...

وقتی موافقت تو رو دیدم با خودم گفتم اگر اون موضوع رو تو قبول داری پس باید قبول کنی که من اینجا با خودم این فکر رو داشته باشم که اگر داره محور دوستی مون روی ... قرار میگیره پس بهتره کمی دوری هم چاشنی اون بکنیم تا این موضوع رو هردومون کمرنگ تر کنیم ...

شراکت توی زندگی فقط افطار آخر رو با هم بودن نیست

شراکت فقط دونستن رفت و آمدهای من نیست!!!

من و تو در مورد خرید ماشین – نه من و نه تو – هیچوقت نظر طرف مقابل رو نخواستیم.

درسته که در مورد مسائل ارتباطی و احساسی خیلی با هم حرف زدیم و شاید توی بعضی از دیدارها من کمی بیش از حد  زیاده روی کردم اما باور کن خیلی دوست داشتم این موضوع اینقدر برام اهمیت پیدا نکنه ولی اینجوری شد که نباید میشد...

دلم نمیخواد این جریان رو زیاد مطرح کنم ولی راستش علت اینکه دوست داشتم این رو کمرنگ کنم این بود که توی زندگی تو و من ممکنه لطمه های زیادی ببینیم. و ممکنه این احساس به زندگی شخصیت هم تاثیرگذار باشه. پس بهتره ارتباط رو هم کمرنگ تر کنیم تا توی زندگیت وابستگی هایی غیر از من بیشتر پیدا کنی و  به این فکر نکنی که بدون من رو به زوال میری... این فکر اشتباهیه عزیز من

نگران من نباش... تنهایی با تک تک اعضای وجودم آمیخته شده بود و حالا هم شاید بهتره به همون سمت برگردم تا بتونم شادی عزیزانم رو ببینم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:23 توسط امید و آرزو |
بالای وبلاگ (متن انگلیسی رو خوندی؟!)
مرسی که به وبلاگمون سر میزنی و مرسی که :

شمع جانم را شکست آن بی وفا

جای دیگر روشنایی میکند

با اینکه از این نوشته تو دلخور شدم ولی بهت حق میدم. حق میدم چون خیلی برخوردها رو میبینی. خیلی چیزها رو میدونی و شاید برداشت دیگه ای از حرفهام داشته باشی...

بالای صفحه نوشته :

یک زمانی پرنسسی بود که یک قورباغه را بوسید. آن قورباغه به پادشاهی تبدیل شد و با پرنسس ازدواج کرد . این است معجزه بوسه...چرا تو مرا نمی بوسی!!!!


دیروز روز خاطره انگیزی بود ولی نمیدونم چرا تو مدام منتظر حرفهای من بودی. شاید تا صبح هم خوابت نبرده بود ...

اما نمیدونم چرا!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:59 توسط امید و آرزو |
چند تکه شعر ومطلب ( چون از دل برآمده بر دل من نشست)

یار با ما بی وفایی میکند

بی سبب از ما جدایی میکند

شمع جانم را شکست آن بی وفا

جای دیگر روشنایی میکند

 

 

اگه روزگار بی رحمه تو مهربون باش

 اگه افتاب می سوزونه تو سایبون باش

 حالا که تنهائی پای جونم نشسته

 بیا واسه من تنها تو همزبون باش

      تو مهربون باش !!!!!!

اگه سرما کمین کرده کنار باغچه

 واسه گلهای بی زبون تو باغبون باش

             تو مهربون باش !!!!!!

قلبم را شکستی به این امید که بیزارم کنی اما افسوس که بیش از پیش دوستت دارم .می دانم که اتش عشق تو مرا خواهد سوزاند و خاکسترم را بر باد خواهد داد ولی وقتی که باد ارام گرفت و خاکسترم بر جای ماند باز بر روی ان خواهم نوشت:

  دوستت دارم تنها عشقم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:41 توسط امید و آرزو |
سفر تنها با توشه عشق ...... به کجا؟ بدون معشوق
نمیدونم چی باید بگم میخواستم تیتر بزنم سفر بی انتها که وقتی حرف س رو زدم این تیتر که از مطالب قبلی بود اومد دیدم بی مسما نیست برای همین این رو گذاشتم( با اونکه توی یک جاده آشنا داشتیم میرفتیم اما جاده برای  غریب بود و سفر بی انتها که در نهایت هم بی انتها موند و حس من رو به واقعیت تبدیل کرد اما هرچی توی خودم و افکارم گشتم دلیلش رو پیدا نکردم)

راه غريب
سفر ناتمام
من گم
تو دور
من يه مسافر
تو يک سفر

سرا پا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی ، لب پنجره
پرازخاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگرخون دل بود، ما خورده ایم

اگردل دلیل است،آورده ایم
اگر داغ شرط است،ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان ، گردنیم!
اگرخنجردوستان،گرده ایم!

گواهی بخواهید،اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

( مرحوم قیصر امین پور )

این شعر را که میخوندم  یاد خاطراتمون افتادم و فراز ونشیبهایی که در این دوستی وعشق تجربه کردیم  و این تصمیم تو رو نمیدونم تجزیه و تحلیل کنم من با کنترل احساساتمون موافقم اما با کاهش و اتمام دوستی وعشمون نه چون (خودخواهانه میگم ) نمیتونم  

بهرحال باز هم خودم رو بدست آفریننده عشمون میسپارم وبه خودم میگم :

نـالـه از درد مکن / آتشی را کـه در آن زیسته ای سـرد مکن /با غمش باز بمان /سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان . 

خدایا شکر. خدایا ممنونم.
 خدایا من از سکوت واژهایی سخن می گویم که مرا دگرگون می کنند.
  از عشق می گویم از درد از گناه. خدایا تو مرا می بخشی و به من فرصت های زیادی می دهی و من دوباره فراموش می کنم.
 خدایا مرا ببخش. خدایا تو عشق را به من آموختی و در قلب کوچک من نهادی . من عاشق شدم و با تمام وجودم از عشقم نگهداری کردم.
 خدایا تو خود عشق ورزیدن را به من یاد دادی ولی عشق را فراموش کردن را به من نیاموختی .
من عاشقم خدایا .
 عاشق تو و عاشق عشقهایی که تو در قلب من نهاده ای.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:3 توسط امید و آرزو |
یادته امیدم؟!

یادته اونروز بعد از سحر حالم چقدر بد شده بود!!!

من وقتی عصبی میشم معده ام بی نهایت درد میگیره و حالم بد میشه

اون روز واقعا تا صبح نتونستم بخوابم . بی دلیل ... مثل امشب!!!

رفته بودم دوش بگیرم شاید کمی بهتر بشم. شاید با خودت بگی دیروز به تفریح بودی. امروز مسافرت باز هم ناراحتی و حالت خوب نیست!!!

آره! حالم خوب نیست. هنوز هم خوب نشدم.

امشب هم زیر ریزش آب سرد سرد حمام که برای آرامش میگن خوبه اشک ریختم دلبر.

نه بخاطر کاری یا عملی ... نه! دیگه نمیخوام انجامش بدم . هیچوقت! بلکه بخاطر احساس تنهایی خودم

میدونی خودم رو چی میبینم؟! یک نقطه کوچولو روی یک دیوار سفید که زندگی توست.

من خودم هم حتی در مورد دیگران حضور خودم رو قبول ندارم . مثل امروز که در مورد اون فرد اونجوری حرف زدم. میدونم که حتی بهترین دوستم هم این حضور من در کنار تو رو نه تنها قبول نداره بلکه ممکنه روی زندگی خودش هم تاثیر منفی ای داشته باشه.

و حتی تو!!! بودن من رو حتی برای دونستن خواهرت هم تایید نکردی !!! چون تو هم مهر درستی به بودن من نزدی. حق هم داری عزیز!!! آره. حق داری

چون من یک عنصر ممنوعه توی زندگیت هستم... دوست نداشتم اینجوری باشم ولی شدم...

چیزی که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم ...

اما حالا دارم به راه حل اون فکر میکنم. وابستگی کمتر برای هردومون. کم و قطع کردن ارتباط... و نمیدونم بعدش چی ...

چقدر سخته .... چقدر ...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط امید و آرزو |
اومدم تا دلتنگی هام رو فریاد بزنم

امروز در کنار امید بدشانس ترین و بدترین روز رو داشتم.

خیلی اتفاقات تلخ و البته اولش شیین برامون افتاد که نگذاشت این روز که خودمون تعطیلش کرده بودیم به خوشی بگذره

خیلی سخت بود ولی نمیخوام در مورد اون صحبت کنم

میخوام در مورد حرفهایی بگم که بهش زدم و اینبار خیلی راحت ازم قبول کرد...

شاید الان با خودت بگی وقتی میگم نه . تو میگی چرا. حالا هم که قبول کردم باز هم میگی چرا؟!!!

اما حرف من این نیست. راستش میخوام چیزی بگم که میدونم شاید از دستم ناراحت بشی. ولی یادته اوایل بهت گفتم یک پسری به من چی گفته؟!! و تو گفتی چرت گفته!!!

حالا خودم هم به همون نتیجه رسیدم. احساسات زیاد من (خیلی زیاد) باعث میشه شاید توی حرف زدن من هم و یا طرز نگاهم تاثیر بگذاره و یک مرد همچین برداشتی از من داشته باشه.

دلم نمیخواد سمت گناه یا ... کشیده بشم. و یا مثل شب عید بشینم توی اون تنهایی بد اشک بریزم ..

دلم نمیخواد با این احساس هر بار دیدارمون وابستگی بیشتری بین من و تو ایجاد کنه .

و دلم نمیخواد رشته ارتباط من و تو این باشه که احساس میکنم اینطور شده بود.

دیگه در موردش حرفی نمیزنم و شاید ارتباطمون رو محدودتر هم بکنم تا در این زمینه دچار اون احساسات وابسته کننده و زیاد نشم ولی این شاید مقدمه دوری و دوری و دوری باشه...

و شاید ...

و شاید ...


راستی! اینروزها وبلاگمون رو اصلا میبینی!!! چر ا هیچ حرفی در مورد آپ هام نمیزنی؟!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:22 توسط امید و آرزو |
شبی زیبا و دلنشین با امید
 

به آنچه دیگران دارند غبطه نمی خورم ...

بلکه وقتی خودمو با اونا مقایسه میکنم- به لذتی پنهان می رسم-

چون من گنجینه ای زوال ناپذیردارم چون تو


دیشب کنار امیدم بودم. شب قدر صدای دعا از بلندگوهای مسجد می اومد و من هم توی گوش امدی نجوا میکردم. هر دو خسته بودیم و بعد از یک افطاری حسابی و گشت و گذار توی شهر به خونه اومده بودیم.

توی گوشش نجوا کردم خدا این شبا رو شب آرزوها و برآوردن حاجات قرار داده. ما هم این شب رو شب قدر دونستن خودمون بدونیم...

سحر بیدار شدیم... (البته با کمی شیطنت من... )

سحری رو توی مایکروویو گذاشت. کتری رو روشن کرد و توی اون سکوت نیمه شب سحری خوردیم. من از پرخوری های شب قبل و بیرون شهر کمی دل درد شده بودم ولی چند لقمه با امید هم غذا شدم و بعد هم ... و اذان صبح و ...

تا صبح گرچه امید رو از خواب انداختم و دل دردم اون رو هم اذیت کرد ولی دم دمای صبح آروم آروم توی بغل امید خوابیدم. گرمای وجودش رو هنوز هم احساس میکنم و این باعث آرامشم میشه.

عشقم...جونم...عمرم ... عزیزم دوستت دارم

هر جا که پا میذارم ... تو رو یادم میارم


به امید تکرار این شب ها و این خاطرات شیرین و بیاد ماندنی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:41 توسط امید و آرزو |
خاطاتی سبز و آبی ...

چند روزه که دلتنگم

نه اینکه امیدم رو نبینم.نه! دیشب دیدیمش و افطاری دلنشینی کنار هم خوردیم

ولی دلتنگ یک خاطرات دوری هستم که یادآوریش برام دلچسبه.

یک روز روزه مستحبی گرفتته بودم و اتفاقا همونروز عصر قرار وبد با امید بریم بیرون.

وقتی بهش گفتم که روزه هستم بعد از گشت و گذار توی یک منطقه تفریحی زیبا نشستیم و تا غروب آفتاب هیچی نخورد تا کنار هم بعد از اذان چای و کیک خوردیم و من روزه ام رو باز کردم...

یادم نمیره روزی رو که توی خونه مون حلیم گرفته بود و با اشتیاق کنار هم افطاری خوردیم .

یادم نمیره آرزویی که بار اول توی خونه و روی روزنامه زمان اذان به زبون آوردیم و با اشک روزه هامون رو باز کردیم.

وااای. خدایا!! آخه چرا؟!! چرا صبر من رو زیاد نمیکنی تا زمانیکه از امید دور میشم چشمام پر از اشک نشه.

چرا آرومم نمیکنی تا در مقابل این دوری ها صبورتر باشم؟!

کمکم کن . کمکمون کن و بهمون آرامش بده

نمیدونم چرا یک عده میگن بعد از ازدواج ارتباط ها سرد تر و سردتر میشه... در حالیکه ارتباط من و امید روز به روز  تازگی و شیفتگی بیشتری پیدا میکنه و امیدوارم همینطور باقی بمونه

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:45 توسط امید و آرزو |
دیدمت اما کمی دور...
دیروز امیدم رو کمی معطل کردم و خیلی از این بابت ناراحت بودم ... اون هم روزی که میخواستم به اون و خودم خوش بگذره...

با هم رفتیم و چون امیدم خسته بود کمی استراحت کرد. به فاصله چند قدمی من خوابیده بود و من نمیتونستم حتی راحت نگاش کنم.

خیلی اون ساعتها دیر گذشت و مجبور شدم برای تحمل کردنش بخوابم ...

امیدم سر سفره افطار با شوخی هاش دلتنگی من رو برای گرفتن دستش بیشتر و بیشتر میکرد.

وقتی بعد از افطار کنار هم جشن کوچولویی گرفتیم احساس کردم که خوشحال شد ولی دلم میخواست این خوشحالی رو با در آغوش گرفتن هم تکمیل کنیم...

دوستت دارم امید. و امیدوارم روزهای خوب و خوشی داشته باشی

هر جا و توی هر شرایطی که هستی

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:37 توسط امید و آرزو |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا